حكيم ابوالقاسم فردوسى

533

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آهنگران را بيآورد تا ما را از آن بندگران بگشايد . ليك كار آهنگران دير گشت و دل من پيوسته آهنگ شمشير داشت . پس دلم تنگ شد و بر سرشان بانگ زدم و تنم را از دست آهنگران بيرون كشيدم . آنگاه ناگهان از آن جايى كه نشسته بودم ، سر برافراختم و با دست خود همهء آن بندها را در هم شكستم و از آنجا به آن رزمگاهى رفتم كه بخت از گشتاسپ در آن برگشته بود . ليك ارجاسپ و آن انجمن نامدارش از پيش من گريزان شدند . من كه چنين ديدم ، با مردانگى كمر بر ميان ببستم و همچون شير ژيان از پس او برفتم . ديگر خودت شنيده‌اى كه در هفت خوان از ديوان آن انجمن چه به پيش من آمد . تا اين كه با چاره‌گرى به درون رويين دژ رفتم و بدانگونه همه‌جا را بر هم زدم . كين ايرانيان را بخواستم و كمر به خون بزرگان ببستم . براستى آنچه كه من در توران و چين كرده‌ام و آن رنج و سختىاى كه برده‌ام را گورخر از پلنگ و يا نهنگ از شست ماهيگير نيز نديده است . رويين دژ ، دژ تيره‌اى بر سر كوه بود كه از برترى بدور از مردمان بود . چون بدانجا رفتم ، همهء بت‌پرستان ، بسان مستان سرآسيمه در آن بودند . از هنگام تور - پسر فريدون پهلوان - هيچ‌كس ديگر نام آن دژ را در گيتى نبرده بود . ليك من با مردانگى خود آن بارو را بستدم و همهء بتان آن را بر زمين زدم و آن آتش زردشت را كه با بوىسوز از بهشت آورده بود ، در آنجا برافروختم . و بدين سان به پيروزى خداوند يكتا و دادگر چنان به ايران بازگشتم كه ديگر هيچ دشمنى براى ما در جايى و هيچ برهمنى در بتخانه‌ها نمانْد . همهء اين نبردها را به تنهايى بكردم و هيچكس اندوه مرا نخورد . اكنون سخنهايمان دراز گشت . اگر تشنه هستى ، جام مِى بگير . ستايش كردن رستم ، پهلوانى خود را رستم كه چنين شنيد ، به اسفنديار گفت : بدان كه از ما تنها كردار به يادگار مىماند . پس اكنون داد بده و سخن اين پير كهن و نامبردار را بشنو . اگر من با گرز